خبرنگار انگليسي كه مدتي در زمان طالبان ، در زندان طالبان بود و اگر چه جنگ در افغانستان ادامه داشت و طالبان در آستانه سقوط بود ، مقامات طالبان مدعي بودند او بدون دريافت رواديد به افغانستان رفته است. در هر حال ، او پس از مدتي آزاد شد و با بدرقه حامد كرزاي به انگليس بازگشت.
او پس از آن به اسلام علاقه مند شد و در نهايت ، مسلمان شد و الان 6 هفته است كه روسرس هم بر سر مي كند.
تلويزيون بي بي سي ، يك گزارش 45 دقيقه اي درباره ايوان و اسلام آوردنش توليد و پخش كرده است.
ايوان در حال حاضر ، از طرف مسلمانان ، نامزد چندين انتخابات ملي يا اروپايي شده كه توفيقي نداشته است.
خانم ريدلي از فعالان طرفدار حقوق مسلمانان است و در اغلب جلسات مسلمانان سخنراني مي كند.
او در حال حاضر با شبكه تلويزيوني هم كار مي كند
ايوان در مصاحبه با دفتر لندن اظهار داشت ، چند هفته قبل كه مسلمانان استراليا از او خواستند در آن جا سخنراني كند به آن كشور رفت و به خواسته مسوولان جلسه ، حجاب اسلامي برتن كرد.
پس از آن ، يك دختر مسلمان از استراليا برايش نامه الكترونيكي ارسال كرد و گفت با اين كه مسلمان بوده، حجاب نداشته است و با ديدن خانم ريدلي در حجاب اسلامي ، تصميم گرفته است حجاب داشته باشد.
خانم ريدلي از خواندن آن نامه ، تصميم گرفت براي هميشه ، حجاب اسلامي داشته باشد.
خانم ايوان ريدلي خبرنگار و نويسنده انگليسي اخيرا مقاله اي در مجله آبزرور نوشت و شرح داد كه چگونه پس از پوشيدن حجاب اسلامي ، در كشورش انگليس ، با او همچون يك شهروند درجه دوم رفتار مي شود.ترجمه مقاله خانم ريدلي در ادامه مي آيد.
روسري سر كردن ، تا جايي كه انسان ، مسلمان به نظر نيايد ، هيچ تفاوت قابل توجهي ايجاد نمي كند ولي به محض اين كه معلوم مي شود فردي كه روسري سر كرده ، يك دختر يا زن مسلمان است ، همين قطعه كوچك پارچه ، موجب برانگيختن موجي از نظرها، نگاههاي خشم آلود و رفتارهاي نامناسب تر خواهد شد.
از نظر يك زن مسلمان ، پوشش اسلامي يك وظيفه ديني تلقي مي شود و من پس از تشرف به اسلام ، مي دانستم بايد حجاب بر سر كنم.
همچون بسياري از زنان تازه مسلمان ، براي پوشيدن حجاب اسلامي ، موانع متعددي بر سر راهم قرار داشت و من براي نپوشيدن حجاب اسلامي ، هر بهانه اي را تجربه كردم زيرا حجاب اسلامي ، الگوي تواضع و نيز نوعي اعلام عمومي به جهان است.
بالاخره زماني كه حجاب اسلامي را بر تن كردم ، دريافتم شاخ غول را نشكسته ام و موضوع بسيار ساده بود ولي احتمالا عواقب داشتن حجاب تا پايان عمرم با من همراه خواهد بود.
تمام كاري كه من كردم ، سر كردن روسري بود ولي از همان زمان ، من در كشور خودم انگليس ، به يك شهروند درجه دوم تقليل يافتم.
واكنش برخي از مردم ، غيرقابل پذيرش بود و من دريافتم اگر حجاب پوشيده ام ، ديگران نقابهايي پوشيده اند كه خشك مغزي و پيشداوري آنان را پنهان سازد.
من مي دانستم ممكن است هدف حملات تعدادي اسلام ستيز قرار گيرم ولي نمي دانستم بايد انتظار دشمني بارز افراد غريبه را داشته باشم.
به عنوان مثال ، من ديگر نمي توانم در لندن ، تاكسي سياه رنگ كرايه كنم. كاري كه سالها براحتي و بااشاره دست ، مي توانستم انجام دهم.
قبل از مسلمان شدن و حجاب سر كردن ، من در طول شب و روز ، هيچ مشكلي براي گرفتن تاكسي نداشتم ولي الان وضعيت فرق كرده است.
شواليه هاي سياه در خيابان هاي لندن ، به شاهزادگان ظلمت تبديل شده اند البته تمام رانندگان تاكسي هاي سياه رنگ لندن ، اين گونه نيستند، ولي اجازه دهيد چند مورد را مثال بزنم.
چهارم دسامبر - من در خيابان اج ور رود بودم كه به علت كثرت اعراب در اين خيابان ، عرب رود نيز ناميده مي شود.
3 تاكسي در حالي كه چراغ نارنجي شان روشن بود و نشان مي داد به دنبال مسافرند ، يكي پس از ديگري از مقابل من رد شدند.
ساعت 11:30 شب بود و من داشتم يخ مي زدم و دلم مي خواست هرچه زودتر به منزل برسم.
از شانس من ، چهارمين تاكسي در نزديكي من ايستاد و مسافر سفيدپوست تاكسي ، پياده شد.
من در حالي كه مي دويدم دستهايم را در هوا تكان مي دادم تا راننده مرا ببيند.
به محض اين كه به تاكسي رسيدم با انگشت به شيشه پنجره زدم و در حالي كه دهانم گوش تا گوش باز شده بود ، به راننده لبخند زدم.
راننده به طرف پنجره برگشت و چند ثانيه ، به من زل زد و يكمرتبه قيافه اش ، كج و كوله شد و با نفرت و خشم به من نگاه كرد سپس با دست راستش اشاره بدي به من كرد و راهش را كشيد و رفت.
من ماندم با چشماني اشكبار كه چرا اين گونه بي رحمانه با من رفتار شد.
اگر ماه قبل كه من حجاب نداشتم ، به او لبخند مي زدم ، او با لبخند، جواب مرا مي داد ولي حالا از نظر او ، من به يك تروريست يا نيمه انسان تبديل شده بودم.
پنجم دسامبر ، در حالي كه از اتفاقات شب قبل ، وحشت كرده بودم ، ماجراي خود را براي يك دوست غيرمسلمان بازگو كردم.
با بي خيالي جواب داد:«خوب تو كه دوست داري مثل زنان تروريست چچن ، سياهپوش در خيابان ها رفت و آمد كني ، چه انتظاري داري؟».
درست است كه من سياه پوشيده بودم ولي سياه ، رنگ مورد علاقه من است.
لباس سياه كوچك من ، حالا به يك لباس سياه بزرگ تبديل شده ، ولي كماكان اين رنگ ، مورد علاقه من است.
بعدازظهر همان روز ، من حجاب سياه خود را با نوعي سرپوش دستار مانند عوض كردم كه سر و گردنم را مي پوشاند. خودم فكر كردم آزمايش خوبي است.
اين بار بدون هيچ تلاشي ، تاكسي سياه رنگ گرفتم و چند لحظه بعد ، در مسير غرب لندن بودم تا يكي از دوستان نزديك را ببينم و با هم ، شام بخوريم.
اتفاقا دوستم يك يهودي است.من يك مقدار نگران بودم زيرا او براي اولين بار مرا با حجاب مي ديد ولي دوستم فقط لبخند زد و گفت من خيلي خوشگل شده ام و حرفهاي خوبي زد.
بعد از آن هم مشغول وراجي درباره حرفهاي خاله زنكي و چرت و پرت شديم.
از نظر دوست يهودي ام ، من همان آدم قبلي بودم و تغيير نكرده بودم.
چقدر راحت شدم اين موضوع را فهميدم. همان شب ، يك تاكسي ديگر گرفتم و به منطقه ويكتوريا رفتم تا چند نفر از دوستان مسلمانم را ببينم كه براي اولين بار مرا با حجاب اسلامي مي ديدند.
به محض ديدن من با حجاب اسلامي ، به هيجان آمدند و يكي از آنان ، از شدت هيجان فرياد زد و گفت:«خدايا! دختر تو شبيه يك علامت صليب بر روي پناهگاه صهيونيست ها شده اي!».
در حين صحبت ، من ماجراي پيدا نكردن تاكسي را كه منجر به گريه ام شد ، تعريف كردم و گفتم با حجاب اسلامي ، ديگر نمي توانم تاكسي بگيرم. آن وقت دوست مسلمانم گفت:«به دنياي واقعي خوش آمدي. اين وضعيتي است كه ما زنان مسلمان ، در تمام 365 روز سال ، با آن مواجهيم»
در حالي كه دوستانم به ساده لوحي من مي خنديدند ، من بيشتر گيج شدم و نفهميدم چرا آنان ، اين تبعيض ها را كه به زندگي روزمره در انگليس تبديل شده است به راحتي پذيرفته اند.
هفتم دسامبر، مراسم بزرگداشت ياسر عرفات بود و من با حجاب اسلامي ، در حالي كه يك چفيه فلسطيني نيز بر سر كرده بودم ، به آنجا مي رفتم.
در راه و درون قطار شهري لندن ، تعدادي از مسافران ، در حالي كه تلاشي براي پنهان كردن نفرتشان از من صورت نمي دادند، به من نگاه مي كردند
در ضمن من يك پارچه سبزرنگ متعلق به گروه حماس با واژه جهاد هم بر روي پيشاني بسته بودم. پس از خروج از ايستگاه قطار در كنار موزه مادام توسو ، به محل توقف تاكسي هاي سياه رفتم و يك تاكسي خواستم. راننده تاكسي گفت : «چرا پياده نمي روي؟ تا آنجا كه راهي نيست» و مجددا مشغول خواندن روزنامه درپيت اش شد. خواستم در خيابان به دنبال تاكسي بگردم ولي هيچ راننده اي براي من توقف نكرد و چون زمان داشت مي گذشت ناچار شدم با يكي از اتوبوس هايي كه به طرف محل برگزاري مراسم مي رفت ، بروم و سپس چندصدمتري هم پياده گز كنم. موارد «ديگري هم يادم مي آيد كه در زمان پياده شدن ، راننده داد مي زد:«بمب بر روي صندلي عقب يادت نرود
يك بار هم كه يك خواهر مسلمان ، در داخل مسجد مركزي لندن ، از توانايي و تسلط من در زبان انگليسي ، خيلي تعريف و تمجيد كرد! در يك مورد ديگر ، يك مرد در داخل يك قطار بين شهري به من گفت از نظر او ، حجاب خيلي وسوسه انگيز است.من نفهميدم منظورش چيست و واقعا چه مي خواهد بگويد
در هر حال حجاب ، بيش از يك علامت يك بعدي است. حجاب ، بخشي از لباس كار زن مسلمان است. حجاب به جهانيان مي گويد كه اين زن ، مسلمان است و زن مسلمان ، انتظار دارد با او با ادب و احترام رفتار شود
من هر زمان كه يك خواهر مسلمان را با حجاب اسلامي مي بينم ، صرف نظر از اين كه او را بشناسم يا نشناسم ، به او لبخند مي زنم و مي گويم:«السلام عليكم» يعني سلام و صلح بر شما.
شما هم اگر پس از اين زني را ديديد كه حجاب پوشيده است ، به او سلام بگوييد و او را تروريستي كه همين حالا كلاشينكوف را از زير حجاب بيرون خواهد آورد ، در نظر نگيريد
البته ما زنان مسلمان ، عروسكهايي هم نيستيم كه مورد ظلم و ستم قرار گيرم... ولي اين بخش را بگذار تا وقت ديگر