به یاد آن رادمرد تاریخ شهید احمد شاه مسعود
به یاد دارم که با اشتیاق تمام اوضاع جبهات جنگ در شمال کشورعزیز ما افغانستان را روزانه بارها ارسانه ها و رادیوهای خارجی و داخلی دنبال میکردم. نا گفته نماند که پیام مجاهد هم یگانه شبکه ای اطلاع رسانی بود که از داخل میهن عزیز ما گاه گاهی اخبار را از طریق انترنیت به علاقمندان اوضاع افغانستان اطلاع میداد. میتوانم چنین اظهار نمایم که صبح وقت اولتر از همه اخبار افغانستان را از طریق انتر نیت دنبال میکردم. چهار سال قبل در چنین روزی بعد ازانکه به سر کارم رسیدم و کامپوتر را روشن نموده تا باشد از حال جبهات شمال آگاه شوم ، سایت بی بی سی اولین سایتی بود که عومآ به آن سر میزدم. در آنموقع در افغانستان ساعت های چهار بعد از ظهر بود و اکثر مردم که رادیو های گوشه و بر اطراف افغانستان را میتوانستند به راهتی بشنوند از حادثه ای غم انگیز آن مرد نام دار و سپهر بینوانان و آوارگان شمال به نهوی آگاه شده بودند. ولی منی بینوا به امید آنکه شاید جبهه مقاومت در جبهات پیشرفتی داشته بوده باشند ، چشمم به عنوان بزرگی در سایت بی بی سی افتاد که از حمله به جان آن راد مرد تاریغ حکایت داشت. نمیدانم قبل از آنکه مضمون را باز کرده و ببینم که در آن چه نوشته شده است چند بار این عنوان لعنتی را تکرار کردم که شاید در آن اشتباهی رخ داده باشد ولی اشتباه نبود. بر سندلیم میخکوب شدم مدتی گذشت که به فکر آنشدم که قضیه را دنبال کنم تا دیده شود که در واقع چه بر سر مردمان واقعی و دوستداران افعانستان آمده است. دیری نگذشت که دانستم واقعآ به جان آن شهید حمله ای صورت گرفته بود و طوریکه از اخبار نما یان بود جراهات نه چندان عمیقی به آن سپهسالار رخ داده است.
تمام آنروز وفردایش را به خواندن اخبار افغانستان از گوشه کنار جهان سپری نمودم و اشک ها در چشمانم حلقه میزد ، درد گلویم را میفشرد و با خود میگفتم که او خیلی قویتر از آن است که کسی بتواند آنرا به این ساده گی به شهادت برساند.
اگر چه بار ها چنین اتفاقاتی در جهان افتاده است که سر لشکر های مبارزین و یا چریک های آزادی خواه در کشور های مختلف جهان در جبهات و یا به شکل دیگری جان خود را از دست داده اند ولی هم قطاران شان برای مدت ها خبر مرگ آنها را مخفی نگهداشتند.
گاهی این افکار مرا رنج میداد که اگر چنین باشد دیگر افغانستانی وجود نخواهد داشت و دیگر از جبهات هم خبری نخواهد بود. اما به آن امید داشتم که همه اینها توطیه ای باشد که روی منافقین و دشمنان میهن مان را سیاه نماید. چنین هم شد ولی با خون آن شهید گلگون کفن.
در روز دهم سپتامبر صدای خشن آن خونخوار رادیو ها دشمنان میهن مان را تسخیر کرد که گویا احمد شاه مسعود در اولین دقایق جانش را از دست داده ولی دوستانش مرگ آنرا مخفی نگاه کرده اند. اگر چه این کلمات مانند خنجری بر سینه ام فرو میرفت و با خود میگفتم ای مرگ بر شما وطن فروشان. ولی آن حکمتیار بی حکمت به گفته هایش باور و ایمان داشت. که حتی به دل من هم لرزه افتاده بود که مبادا راست بگوید.
بلی آقای حکمتیار راست میگفت و این شاید اولین جملات راستی بوده باشد که در زنگی اش به زبان آورده است . چنین وانمود میکرد که زیرا از خوشحالی در پیراهن نمیگنجد تا باشد برادران و همرزمان سابقش که تحت نام طالبان میجنگند بدانند که او هم در مرگ هر یکی از ملیت های دیگر افغانستان اظهار خوشحالی مینماید. چه بجا که آن یکی فرمانده و رهبری باشد که آرمان های دشمنان افغانستان را به خاک مبدل نموده بود.
روز بعد آن یازدهم سپتامبر بود که کارم را با اخبار میهمنم شروع کردم . کدام وبسایتی که اخبار افغانستان را با خود داشت از نزدم نماند . تا اندازه ای دلم آرام گرفت چون هر یک از دوستان و هم قطاران آن شهید به مردمی مثل من که در سراسر دنیا مشتاقانه در انتظار صحت وسلامتی آن فرمانده ای عزیز و رهبر مقاومت میهن بودند دلداری میدادند که جراحات سطهی برداشته است و چند روزی را در استراحت به سر میبرد. چنان احوال آن عزیز برایم مهم بود چشمانم اخباردیگزی را به درستی نمیتوانست ببیند .
ظهر شده بود و تمام مردم امریکا و جهان از فاجعه نیویارک خبر شده بودند . در هر گوشه و کنار آمریکا مردم در حراس و فرار به سر میبردند . پولیس آمریکا در هر کوچه و پس کوچه موضع گرفته بودند . کاروبار در اکثر شهر های آمریکا مختل شده بود. اما من همانطور که مشغول کارم بودم و فکر و هوشم در دنیای دیگری بود، که ازاوضاع بیرون خبر نداشتم. واقعآ حالی هم برای کار نداشتم ازسر کار بیرون رفته تاروزم را جای دیگری بگذرانم و بر حال آن مسعود عزیز دعا نمایم . بعد از بیرون شدن دیدم که نه تنها من در اظطراب به سر میبرم بلکه همه ای مردم در طرس و لرز اند.به خود فکز کردم که آیا خدا وند میخواهد بر بندگانش نشان بدهد که نه در هر روز ، نه در هرجای ونه در هر زمان انسانی چون مسعود میروید ؟ به نظرم چنین میآمد که واقعآ درودیوار بر حال آن مجاهد میگرید. دیری نگذشت که از اوضاع مطلع شدم که دشمنان بشریت بر هیچ کس و چیزی رحم نمیکنند . واقعه ای غم انگیزی که جان هزار ها انسان راگرفت چون درسی بود بر آنانیکه هنوز اجیران بیگانه را مسمانان واقعی و انسان های شریفی میدانستند. در بین چنین اشخاص میتوانستی اشخاص نامداری در هرگوشه و کناردنیا خواه در افغانستان و خواه درآمریکا به ساده گی پیداکنی . بلی یازدهم سپتامبر روز سیاهی در آمریکا اتفاق افتاده بود. روزی که هر گز مردم آمریکا ندیده بودند . روزیکه تمام مردم آمریکا را به گلیم غم نشاند. روزیکه تمام مردم دنیا آنرا بخاطر خواهند داشت و هرگز فراموش نخواهند کرد.
اگر چه بزرگان آن خاهنین از عاقبت حادثه سپتامبر باخبر بودند ویا حد اقل پیش بینی میکردند که روز های واقعآ بدی در انتظار شان است ولی آن طالبان بیخبر که در جبهات شمال به جنگ مشغول بودند با شنیدن شهادت سپهسالار و مجاهد واقعی افغانستان فیر های شادیانه میزدند و هر لهظه بر فشار خود می افزودند تا روحیه مجاهدین سر به کف میهن را ضعیف نمایند. اما آن بیخبران از این به دوربودند که بی احترامی در مقابل چنین فردی بی احترامی در مقایل خداست و این را خداوند در فاصله ای نه چندان دیری بر آنان که با نشاط بر از بین بردن مسعود میبالیدند نشان داد.
هنوز از حال مسعود عزیز خبر درستی بدست نبود که جای اخبار وی را حادثه ای نیویارک گرفت. همه مسعود شهید را فراموش کردند به جز دوستان واقعی اش. آهسته آهسته بر همه معلوم شد که مسعود جانش را فدای مردمش کرد و تا آخرین رمق حیاتش در پهلوی مردمش ماند از شرف و عزت فرد فرد میهنش دفاع کرد . هرگز بیگانه را بر دیارش جای نداد.
لقمه ها نان خشک را در پهلوی هم قطاران واقعیش درسخره های آن دره که با نام مسعود گره خورده بود با لذت فراوان میخورد و ازهر لحظه ای زندگی در میهنش احساس خوشی میکرد . از خداوند میخواست که روزی فرارسد تا عدالت اجتماعی بر دیارش حکم فرما گردد و هر فرد افغانستان بر خود بقبولانند که همه از همین کشور اند و قومی بر قومی و یا فردی بر فردی برتری ندارد.
از مسعود شهید هر چه گوی کم است. شاید بزرگان ، عالما و مجاهیدین نهایت زیادی در دیار ما بوده اند که هر کدام به نوبه خود قابل احترام اند، اما مسعود یگانه بود که نشایط مادری در قرن های بعد چو مسعود طفلی به دنیا آورد که همه شایستگی آن قهرمان تاریخ را دارا باشد. دیگر تجاوزی از ابر قدرت ها وجود نخواهد داشت که مردم مارا به جهاد وادارد. دیگر شرایط افغانستان برای هر خارو خسی اجازه نخواهد داد که بر میهن ما ، مردم ما و آینده ما حکم روایی کنند. و این نشان دهنده آنست که مبارزه ای آن قهرمان دنیا را به آن واداشت که بدانند افغانستان خاک آن آریایی های است که هزار ها قرن بر این دیار زیسته اند. بدانند که در افغانستان شیرمردانی هستند که از آن دیار حفاظت نمایند . بدانند که در افغانستان دره های چون دره ای پنجشیریا........ موجود است که قبرستان اجنبی گردد.
دره ای پنجشیر طوریکه از نامش پیداست واقعآ مهد شیر های چون شیر پنچشیر بوده است. چیطور همه ای دنیا از نام پنچشیر آگاه شده بودند؟ نامی که بدون مسعود بر همه آشنا نبود . و همه مسعود را با نام دره ای پنچشیر میشناختند تا آنکه دره پنچشیر بر نام مسعود میبالید و به خود افتخار میکرد که قهرمان قرن زاده ای دیار اوست. اما افسوس و صد افسوس که دشمنان قصم خورده و اجنبیان اجیر چون سگهای درنده در تاخت و تاز بودند تا باشد هر کدام آنها تکه ای بزرگتری از گوشت و خون مردم آزاد منش میهن ما را نصیب شوند. تا اینکه برزندگی آن مرد آزاده خواه ، آن شهید راه عدالت ، آن شیر زاده ای دره پنچشیر خاتمه دادند ، به امید آنکه مردم غیور مارا به خاک سیاه نشانده و روحآ و جسمآ مغلوب نمایند. اما این خدا نترس ها فراموش کرده بودند که در دیار ما خون شهیدان آبی است بر ریشه ای نهالان آزادی خواه . هر قدر در راه آزادی شهید داده شود به همان اندازه نیرویی آزادی خواهی بیشتر میشود. اینک تاریخ به اثبات رساند که راه آن راد مرد زنده است و پیروزی نصیب اوست.
دره
از راه د ور بنـــــــزد م |
|
دردا کــه آمــدی بـــاز |
کــــان غـــم بد ل ببستم |
|
در روز ابتــــــدا بــود |
راهت بســــوی ما شــد |
|
ای درد بگـــو چــرا تو |
افسوس که آن نبستـــم |
|
راهـــی شـــدی به دره |
کآن سوی من مـــی آمد |
|
میـــدیـــد م اجنبی ر ا |
چـــون ا نـتظا ر نشستم |
|
هـــرگز بخـــود نبخشم |
آن ذ ا ت پا ک بـــدانــد |
|
غیب هم نــدارم هــرگز |
نــور بر جهان می بستم |
|
ورنه به صبح آن روز |
نقش در وجــــود سنگـم |
|
ایکاش جاویدانه بودی |
هــــر لحظه می نشـستم |
|
تـا با و جـــود آن شیر |